درد دل های يك همسر شهید
اي خدا ، دست هایش ...
(چندباري براي كارهاي گرافيكي و صفحهبندي به دفترش رفته بودم، اما انگار او اينبار سوژه من شده بود. گزارش را كه گرفتم، به سه ـ چهار جايي كه فكر ميكردم جرأت و جسارت چاپش را دارند، دادم اما همهشان پاپس كشيدند، گفتند ميدانيم راست ميگويد، اما نميشود ... ميداني كه ... !!!)
يك مادر و پسر ....
حلقهی اشک دور چشم هايش را خيس میکند، دستهای لرزانش را میبرد جلوی دهانش، صدايش را آرام در گوشهايم میپاشد؛ «خدا ازشان نگذرد، من که نمیگذرم. زندگی جوانم را، تنها اميد زندگی و مرد خانوادهام را از من گرفتند ...»
اشک روی صورتش سر میخورد و می ريزد روی چادرش، زير چشمی به محسن نگاه میکند و میگويد: «به رويش نياوريدها ... اما دکترها میگويند دستهايش ديگر حس ندارند.»
حال و روز پسرش خوش نيست، گهگاه سرفهای میکند، گاهی گردن پيچيده در گچ را به کمک خواهر جابهجا میکند، او هم هوای مادر را دارد، خوب از حال و هوايش خبر دارد و میداند دو ـ سه هفته ای است که خواب برای چشم هايش جز سراب چيزی نبوده است.
همراه مادر از راهرو رد میشوم، سپيدپوشها دارو جابهجا میکنند و ما برای گفت و گو جايی به جز صندلیهای انتظار نمیيابيم.
وقتی مينشينيم، چند ثانيهای خيره به من نگاه میکند و بعد زير لبی شروع میکند: «نمیدانم چه بگويم، از چه بگويم، اصلاً از کجايش شروع کنم.»
چانهاش میلرزد و آرام آرام شروع میکند: «دردهايم از 24 سال قبل شروع شدهاند، از روزی که خبر شهادت آقا محمد را شنيدم. تمام سختیها و مرارتها را به جان خريدم تا فرزندانم در آسايش باشند. اما حالا بايد اينچنين زمينگير شدن تنها مرد زندگیام را ببينم. چند ماه پيش محسن با يکی از نشريات مصاحبه داشت و در آن مصاحبه گفت؛ مادرم شکست تا ما استوار بمانم. تازه آن روز بود که فهميدم محسن در تمام اين سالها با دردها و سختیهای من همراه بوده و شاهد و ناظر يکايک آنها بوده است.»
هنردوست است ....
من میخواهم کمی از کودکی محسن برايم بگويد، مادر که حالا کمی آرامتر شده است به ديوار سفيد بيمارستان خيره میشود و تعريف میکند: «از چهار ـ پنج سالگی به علاقه ذاتی محسن به کارهای هنری، خصوصاً طراحی و نقاشی پيبردم، علاقه خاصی به کشيدن آثار مربوط به ائمه اطهار داشت و در هر کدام از کارهايش اين ارادت و علاقه را به تصوير می کشيد، به طوری که وقتی کلاس اول راهنمايی بود، تمثال امام حسين (ع) را با رنگ روغن کشيد، هر چند نوع کار خيلی ابتدايی بود ولی فوقالعاده و عالی بود.»
مادر آرام آرام خاطرات روزهای کودکی و نوجوانی محسن را پشت سر میگذارد و به روزهای آغازين جوانی پسر میرسد، از تدريس در فرهنگسرای ققنوس، طراحی و تصويرسازی برای چندين کتاب کودک و نوجوان و ...
او را شكستند ....
حرفهايش به روزهای اوج محسن میرسد، به روزهای خوب موفقيتهايش، به جوايزی که بارها و بارها گرفت و لحظهای به آنها غره نشد. به اينجا که میرسيم انگار داغ دلش تازه ميشود، دستمال کاغذی را در دستهايش میفشارد، عينکش را جابهجا میکند و میگويد: «روزهای خوبی بود، محسن پرانرژی به کارهايش میرسيد و يکیيکی سفارش کار میگرفت. يک روز از طرف بنياد شهي با محسن تماس گرفتند و از او دعوت به کار کردند. میواستند محسن در زمينه نشريه شاهد کودک با آنها همکاری کند. شاهد کودک نشريهای بود که برای کودکان شاهد در نظر گرفته شده بود، بعد از چند جلسه گفت و گو با مسئولان و پيگيریهای مختلف محسن به سمت مديرمسئولی اين نشريه کار را شروع کرد. طراحی مجله، جلد، مطالب، صفحات را به کمک چند نفر ديگر از فرزندان شهيد دنبال کرد. بچهها به کمک هم با تمام سختیها 7 شماره از شاهد کودک را منتشر کردند. شماره 8 برای عيد غديرخم و نمايشگاه کتاب امسال آماده کرده بودند که آن اتفاقها افتاد ... »
مادر زيرلب ذکر می گويد و تسبيحش را میچرخاند، صورتش از خشم قرمز شده ولی فقط ذکر میگويد و تسبيح میاندازد، چشمهايش را میبندد و ادامه میدهد: «کمکم بهانه گيریها شروع شد، يکبار از محتوا، يکبار از نگارش، يکبار از صفحهبندی و هر بهانه ديگری که فکرش را بکنيد. قرار شد اکيپ قبلی برکنار شوند و اکيپ جديدی کار را ادامه دهند. محسن بچههای گروه جديد را معرفی کرد، اما آنها باز بهانهگيری کردند، بار ديگر اعلام کردند گروه را ما معرفی میکنيم شما فقط در کنار آنها کار کن، برای محسن خيلی سخت بود، اما به علت عشقی که به اين کار داشت، بخاطر ارادت و علاقه قلبیاش پذيرفت. سه ـ چهار ماهی گذشت تا اينکه آنها اعلام کردند ميخواهند تمام کار را به گروه ديگری بسپارند و از محسن خداحافظی کردند. از آن روز به بعد بود که محسن به هم ريخت، کاری که خالصانه برايش زحمت میکشيد، روزها و شب هايی که بیخوابی کشيده بود تا نشريه حتی ستونی عقب نماند همه و همه از جلوی چشم هايش رژه میرفتند و من خوب میديدم شکستن محسن را ... به چشمهايم میديدم چگونه در برابر اين ظلم و نامردمی کمرش خم میشود.»
نامردمان دوستنما ...
مادر بار ديگر صدايش میلرزد اما ادامه میدهد، از تيراژ بالای نشريه زمان محسن میگويد و از مخاطبان بيشماری که دوستدار نشريهاش بودند، او از ظلمی میگويد که به ناحق در حق فرزندش شده و ...
ـ «به خيلی از افراد و مسئولان بنياد نامه نوشتيم، تمام نامهها را هم داريم، به رييس بنياد شهيد، به معاونت فرهنگی و هر کسی را که فکر میکرديم، میتواند کمکمان کند، اما هيچکس حتی کوچکترين پاسخی به ما نداد، اهميتی داده نشد و علی ماند و حوضش ...»
از آن روز به بعد دردها و غصههای محسن شروع شد، او که تا ديروز به عشق طراحی و تصويرسازی از خواب بيدار میشد، حالا بیانگيزهترين روزهايش را سپری میکرد، او که روز و شب تلاش میکرد تا بهترين و شکيلترين نشريه را آماده کند، حالا بايد ثمره تلاشش را در نشريهای با زحمت او ولی با نام گروهی جديد ببيند.
مادر میگويد: «چند ماهی گذشت و دوباره از سوی بنياد شهيد به محسن پيشنهاد تصويرسازی يک کتاب شد، کتابي برای کودکان و نوجوانان. من مخالفت کردم که او حتی برای صحبت کردن برود ولی او با تمام حسن نيتش مرا متقاعد کرد و رفت. او سعی داشت با کمترين هزينهها بهترين کار را ارائه دهد، چند ماهی گذشت و کار آماده شد. در بنياد تصويرها را به شخصی دادند تا کارشناسی کند. آن زمان بود که محسن به هم ريخت. کار محسن را نپذيرفتند و بعدها شنيديم که گفتهاند؛ اين کار بسيار حقيرانه است! محسن بعد از شنيدن اين حرفها بدجوری به هم ريخت، ديگر به کارش دل نمیداد ...»
اما چه شد ...
ـ «وقتی ديدم حال و روزش خوب نيست، پيشنهاد کردم چند روزی برای آب و هوا عوض کردن به شمال برود. روز دوم سفرش بود، خبری از محسن نداشتم، يکی از دوستان که همراهش بود تماس گرفت و خبر داد محسن در بيمارستان بستری است. حال خودم را نمیفهميدم، تا وقتی بالای سرش رسيدم، محسن در آیسييو بستری بود، دوستش را که ديدم گفت؛ وقتي محسن برای شنا به دريا می رود، ناگهان با يك موج پرتاب ميشود و سرش به صخرهاي بزرگ میخورد، حالا، مهره ششم گردنش شكسته است، دستهاسش حس ندارند، اطراف نخاعش باد کرده، دو هفته در آیسیيو بستری بود و يکی دو روزی میشود که به بخش منتقل شده است.»
حرف زدن با بغضی که ميان سينه و گلويش خانه کرده سخت شده، اما او باز هم می گويد: «خدا خيرشان ندهد، من که نمیگذرم، مسبب تمام اين مشکلات بنياد است، بنياد شهيد مثلاً برای حمايت از ماست، بايد دست بچه های شهدا را بگيرد تا با تمام مشکلاتی که در اين جامعه پرغوغاست جا نزنند، بايد از ما حمايت کند، اما انگار تنها کاری که انجام نمیدهد، همين حمايت است. بنياد ديواری نيست که بتوانيم به آن تکيه کنيم. آجرهای اين ديوار سست است و ما نمیتوانيم به ديواره های آن اطمينان کنيم. دلمان را سپردهايم به دست همانی که آن بالا ايستاده و ناظر همه چيز است، حق خودمان را هم تنها و تنها از او میخواهيم.»
و اشك ميماند و بس ....
اشک امانش حرف زدن را از مادر ميگيرد. «اشک» همدم روزهای تنهاييش بار ديگر به بهانه محسن سرازير میشود، تند تند آنها را پاک میکند و از روزهايي میگويد که محسن 4 ساله بود و محدثه يک ساله. از روزهايي که شهيد محمد به جبهه میرفت و میآمد، روزهايي که پيراهن آقا محمد را برای عيد فطر اتو کرده بود و بچهها با لباس نو منتظر پدر بودند، از رنج نديدن، از غربت نگاهها، از دستهای بیحس محسن ...
به اتاق محسن برمیگرديم، او بیحرکت روی تخت دراز کشيده و ناظر ماست. مادر اشکهايش را با پشت دست پاک میکند، لبهايش میلرزد، بعد آرام در گوشم زمزمه میکند: «به خودش نگوييدها ... اما دستهايش ديگر نا ندارند، عصبهايش بیحرکتند، راستی اگر ديگر دستهايش با او نباشند ... محسن طاقت نمیآورد، تابش را ندارد ... او فرزند هنر است ... اي خدا ... دستهايش ... »